امروز هم گذشت، اما نه به رحتی روز های پیش. وقتی اتاق سرباز ها بودیم و نشسته بودیم، سنجری در را باز کرد، چشم تو چشم شدیم. گفت :" سبیل بیده ای" گفتم :"چی میگی سنجد؟" همه ی سربازها با او خندیدند و رفت.
الان اتاق سرباز ها هستم، دارند شام می خورند. چند روزیست که برایشان سفره خریده اند بشقاب دارند و قاشق و جا ظرفی. به من تعارف کردند که بروم و با آنها شام بخورم. شام کتلت است و بسیار بد مزه. گفتم ممنون. به زور یکیش را خوردم. خندیدند.
یحیی از حاجی خادمی برگشته. به خانه شان تلفن زده بود. امروز با رضا به شهر رفتم. کافی نت و تلفن به خانه و د ایی حمید که کاری از دستش نیامده.
"وقتی که پسر بچه ها، پسر بچه ی کوچکتر را به خاطر لکنت زبانش مسخره می کردند، ناگهان پسرک تبدیل به هیولای وحشتناکی شد. همه ی پسر بچه ها فرار کردند. هیولای غمگین گوشه ی دیوار نشست و در تاریکی میان دستانش شروع به گریستن کرد."

